دخترک رو فرستادم تهران ولی خودمون نرفتیم شمال .

دیروز بارندگی بود و ما قبلش باید کود میپاشیدیم که بارندگی باعث بشه به خورد زمین بره .

یکی دوروزه من و همسر در تنهایی خودمون تونستیم یه حرفایی که مراعات شده بود و تو دلمون مونده بود رو با هم زدیم و به قول قدیمیا از هم در رفتیم .

امروز خواهرم پیام داد که میخواد بچشو با سمند بفرسته پیش ما . اما جوابشو ندادم و عملا گفتم که حوصله ندارم . دوروز بچه خودمو دور کردم تا مغزمون آروم شه و مجردی کنیم باز اون میخاد بچشو بندازه سر من 😂.

از تمرین که اومدم از همسر خواستم بره آرایشگاه و خوشتیپ کنه بریم با هم دوردور کنیم و شام بیرون بخوریم . گاهی زن و شوهرا به این تنهایی احتیاج دارن .

فردا دخترک عصر برمیگرده . برای اطاقش چن تا گلدون خریدیم و خوشخوابشو عوض کردیم . دلم میخاست بتونم یچیزای جدیدی برای اطاقش بگیرم ولی بمونه برای بعد عید . الان وقتش نیس .

خدا کنه بهش خوش گذشته باشه و پر از امیدواری برگرده .

آخر هفته ی شادی براتون آرزومندم 🌱