آزمایش

تا حالا شده یه شماره یا عکس رو به بهانه اینکه لازمش ندارم پاک کردید فرداش به همون شماره یا عکس محتاج شدید ؟

یا تا حالا شده کاغذ ماغذای ته کیف یا توی کشو رو ریختین دور فرداش بهش نیازمند شدید؟

برای من هزار بار اتفاق افتاده . همین امروز عصر نمونه ش .

چند هفته پیش با همسر رفتیم دکتر و دکتر براش یسری آزمایش نوشت . هی گفتم برو آزمایشاتو بده گفت فعلنه که خوبم . عصر کیفمو تمیز میکردم آزمایش رو انداختم دور . الان نیم ساعته داره زمین و زمان رو میگرده دنبال آزمایشش . منم جرات نمیکنم اعتراف کنم انداختم دور . 🤭🤭🤭

سلام بر مهدی

اومدم یه پست متفرقه بنویسم دیدم بهتره پست قبل رو کامل کنم وسطش پارازیت نندازم .

صحنه دوم که توی ذهنمه و آرزوشو دارم مادی معنویه .

یکی از کارایی که میکنیم برای زمینهای کشاورزیمون استفاده از جی پی اس های ماهواره ایه . حتی گاهی مساحت رو با نقطه زدن روی تصویر ماهواره ای ازون تیکه زمین محاسبه میکنیم . توی این تصاویر زمینها از بالا بصورت تیکه های سبز ( کشت شده ) و قهوه ای ( بایر ) دیده میشن .

یه عصر جمعه که تی وی داشت زیارت آل یاسین پخش میکرد همزمان تصاویر هوایی از جمکران رو نشون میداد . که یهو چشمم افتاد به زمینهای کشاورزی پشت مسجد جمکران . یچیزی شبیه همون تصاویر جی پی اس ماهواره ای . تیکه های سبز رنگ مث زمینای کشاورزی خودمون . دلم پر زد .

به مالکین و دهقانای اون زمینا حسودیم شد . خیلی دلم خواست .

ازون روز هر وقت میریم سر زمین کشاورزی هی تو ذهنم تداعی میشه که پشت مسجد جمکرانیم 😍

خدا قسمت کنه ان شالله

سلام بر حسین

بعضی از صحنه ها چنان در ذهن حک میشه که حتی وقتایی که خوابی اون صحنه میاد توی چشمت و‌ میبینیش .

چند وقت پیش یه فایل صوتی گوش میکردم از یه آقایی که توی کما بوده و الان داره چیزایی که دیده رو تعریف میکنه . یه تیکه ازین صحبتها در مورد این بود که صدای بوق ممتد ماشینها کلافه ش کرد و برای فرار ازون صداها رفت بالا . اینقدر بالا که همه جا تاریک شد ولی صدای اون بوق هنوز میومد . میگفت دور و دورتر شدم تا از صدا فرار کنم یهو ازون بالا نگاه کردم دیدم روی زمین یه مکان نورانیه . کنجکاو شدم اومدم پایین . میگفت حس میکردم از شیشه هواپیما دارم یه شهر رو در شب میبینم . اونایی که پرواز هوایی شبانه داشتن میدونن چی میگم . اومدم پایینتر دیدم کربلاست 😍😍😍.

جدیدا یه فیلمهایی رو با پهپادها فیلمبرداری میکنن که گاهی تی وی نشون میده . مطمئنم این صحنه رو همتون دیدین . کربلا و بین الحرمین نورانی در شب از بالا . ترکیبی از نور طلایی و سبز .

این یکی ازون تصویراست که در ذهن من حک شده و من در شبانه روز همش حس میکنم جای اون آقا هستم و دارم از بالا اینو میبینم .

از خدا میخوام بعد مرگم اجازه داشتم یبار هم شده اجازه بده دقیقا همینجوری زیارت امام حسین برم .فکر کردن بهش هم شادم میکنه 😍

پ ن : یه تصویر دیگه هم در ذهنم حک شده که در یه پست جداگانه مینویسم

کادو تولد

امشب تولد بچه برادرمه . مامانش زحمت کشیده و هممونو خونشون دعوت کرده . با خانواده مشورت کردیم‌ که هر کی چی براش بخره . قرار شد من یه چراغ خواب شلمن برای اطاقش بخرم . زمان زیادی بود نرفته بودم توی یه مغازه اسباب بازی فروشی .اینقدر هیجان زده شده بودم که نگو . فروشنده باهام آشناست . اعلام کردم قصد خرید ندارم فقط اومدم اینجا حالم خوب شه . فروشنده هم از خداخواسته مغازه رو سپرد بهم و سوار موتورش شد گفت کار داره و یساعت دیگه برمیگرده . تمام تفنگها و ماشینها رو یکی یکی دست گرفتم . عروسکها رو با دست لمس کردم . بعضیاشون رو بغل کردم . حدودا نیم ساعت اونجا بودم که صاحب مغازه اومد و ازم تشکر کرد . خودمو جمع و جور کردم و قیافه مو جدی کردم . 😂

یه شلمن خریدم برا برادرزادم و چن تا هم اسباب بازی برا خودم 🤭🤭🤭

یدونه ازون صفحه هایی خریدم که توش آب میکردی و چند تا حلقه رنگی کوچولو توش داشت و با فشار دادن یه دکمه ، حلقه ها توی آب شناور میشدن و باید میفتادن روی یکی ازون هواپیماهای داخل صفحه 🤭

یه قوطی خریدم پر از قورباغه های رنگی که پشتشون رو با ناخون فشار میدی میپرن و میرن جلو 😁

یه ماز خریدم ازونا که یه دایره س و توش چندتا ساچمه س و میگیری کف دستت و اینور اونورش میکنی و اون ساچمه ها رو هدایت میکنی به مرکز دایره .

برای همسر هم دو تا تاس خریدم . قبلنا داشتیم و گم کردیم . گاهی باهم بازی میکنیم . تاس میندازیم و هر کی عدد بالاتر بیاره باید یکاری رو انجام بده .

چیزایی که خریدمو توصیف کردم . میخام بدونم تونستین مجسم کنین چی رو میگم ؟

روزمره نوشت

توی چند تا پست قبلی گفته بودم یه خانوم با تنگی کانال نخاع رو تحت پوشش ورزشی گرفتم . دیروز اومد باشگاه برای کنترل وزن و سایز . سه کیلو وزن کم کرده با کاهش سه سایز . خواب رفتگی دست و پاش کاملا از بین رفته . کمردردش کم شده و رنگ پوستش ازون حالت کدری درومده . دیروز مورد تشویق اعضای باشگاه قرار گرفت کلی ذوق کرد . ازونجا که اجازه یک ماه رو از باشگاه گرفته بودم دیروز اعلام کردم که دیگه بره تحت نظر مسوول باشگاه . ولی صبح که بیدار شدم دیدم مسوول باشگاه ازم خواسته یماه دیگه بهش تمرین بدم عوضش شهریه یه ماه منو نگیره که قبول نکردم . وقتی آدم یکاری میکنه که برای دنیا مفیده حس خوبی بهش دست میده . منم از خدا خیلی سپاسگزارم که گاه به گاه این شرایط به بهانه های مختلف میاد سرراهم و توفیق خدمت بهم میده .

با اینکه این روزا کم استراحت میکنم اما خیلی سرحالم . امروز گندمهامون رو سمپاشی میکنیم . و تقریبا آخرین آبیاری هم تا آخر هفته انجام‌ میشه . گندم و جوها سبز رو به طلایی ان و از هفته بعد میرن که زرد بشن و آماده برداشت . هر چند امسال خدا بارونشو ازمون دریغ کرده اما آب چاه ساعتی خریدیم و به خیر گذشت .

از خدا میخام با ما مث خودمون رفتار نکنه و از بدیهامون در حق دنیا و طبیعت و بنده هاش بگذره و با رحمت واسعه خودش راه درست رو نشونمون بده .

تجربه

چند سال پیش که کنار ذرت ، صیفی جات میکاشتیم مجبور بودم به کارگرا ناهار بدم . بهترین چیزی که میشد براشون درست کرد آبگوشت بود که پیشنهاد خودشونم بود . یبار که رفته بودیم مشهد چند تا دیزی سنگی سایزای مختلف خریده بودم . آبگوشت کارگرا رو بنا به تعدادشون توی یکی ازین دیزی ها بار میذاشتم و اونا عاشق این دیزیا بودن . یکی دو ساله که دیگه کارگر ناهار نمیدم و ازین دیزیا برای پخت گوشت و حتی خورشت خودمون استفاده میکنم .

امروز خواهربزرگه زنگ زد که عصر میای بریم چن تا قابلمه سرامیک بخریم ؟ گفتم پارسال یسری ظرف گرفته بودی . گفت همشون خراب شدن .

جریان این قابلمه سنگیا رو گفتم بهش که لااقل دو سه سایز واسه جلو دستت بگیر و تا آخر عمرهزینه نده . هم غذا توش جا میفته خوب هم ضرر این ظرفای جدید به ظاهر قشنگ اما بی کیفیت رو نداره . قرار شد یدونه مال خودمو بش بدم چن وقت دستش باشه اگه راضی بود بخره .

تجربه هامون رو بهم انتقال بدیم

فرهنگ جدید

چند صباحیه که فرهنگ مردم داره یه تغییرات اساسی میکنه که هم خوبه و هم بد . از همشون مهمتر فرهنگ جدید بمن چه بتوچه است . جمله ای که به بهانه های مختلف از زبون آدمای مختلف در مسائل مختلف میشنویم . این فرهنگ جدید یکم با ذات نسل ما جور در نمیاد . بی تفاوتی در قبال اتفاقات از دید نسل ما خوب نیست . دخترک بارها بمن گفته مامان چرا اینقدر حرص اطرافیان رو میخوری ؟ میگم چون نمیتونم بی تفاوت باشم . میگه مامان روزی ده بار این جمله رو بگو : به من چه به تو چه ؟

دیشب توی یه کانال استانی داشت یه فیلمی رو نشون میداد که یه آقا رفت دنبال دوستش توی معدن و معدن ریزش کرد . این آقا زیر آوار موند .داشتم فکر میکردم کار طرف تمومه و هیشکی نمیفهمه توی معدن زیرآوار مونده .

یه نفر عصر که شد گفت فلانی این موقع همیشه میومد مسجد و چرا امشب نیومده؟ دنبالش گشت و نشون به اون نشون متوجه شدن آخرین بار داشته میرفته طرف معدن . خلاصه دنبالش گشتن و پیداش کردن و از زیر آوار درش آوردن . حالا اگه طرف میگفت بمن چه که امروز نیومده مسجد چه اتفاقی میفتاد؟

چند دقیقه فکر کنیم . ایا ذات ما با فرهنگ بمن چه همخونی داره ؟

نگین

یکی دو سالیه که هربار مسافرت رفتیم یکی از دوستای دخترک رو بردیم که باهاش سرگرم باشه . بدترین حالت ، اون مسافرتهابی بوده که هتل رفتیم . من و همسر میخایم بخابیم دخترک فاز بیداری داره . میخایم بیرون بریم دخترک فاز موندن داره . وقتی یه دوست رو میبریم برای اونا یه اطاق میگیریم و خودمون هم یه اطاق . اما دخترک دوست ثابت و پایه ای نداره که باهاش صددرصد جور باشه و ما هر بار یکی رو بردیم که مشکلاتی داشتن برامون . یکی اهل ورزش و تفریح نبود و دوست داشت همش بخابه . یکیشون رو بردیم کیش تمام وقت دوست داشت پاساژگردی کنه . یکی دیگه رو بردیم شمال اونجا با یه پسر قرار گذاشت . خلاصه هزینه هم دادیم اما هردفه حالمون به یه شکل بد شد .

توی ماه رمضون امسال من کلید باشگاه رو داشتم و هرتایم که دلمون میخواست میرفتیم تمرین . یروز یه دختری خارج تایم اومد و ما مجبور شدیم درو براش باز کنیم . بسیار متواضع و با اخلاق بود و خیلی هم جدی تمرین میکرد . بعدها ازمون خواست که باهاش هماهنگ کنیم و با ما بیاد . اسمش نگین ه . رزمی کاره . تا حالا فک میکردم بیست و یکی دوساله س . دیشب متوجه شدم از دخترک یسال بزرگتره و سال یازدهمه . باورم نمیشد . دختر مستقلیه . دیشب که بهش پیشنهاد سفر دادم با خوشحالی پذیرفت و گفت مطمئنه که پدرمادرش اجازه میدن . اومدم خونه بهش پیام دادم که ازت میخوام با دخترک صمیمی بشی و یواش یواش بکشیش توی رزمی . دخترک چن سال پیش تکواندو کار میکرد اما نیمه کاره رها کرد و رفت سراغ بدنسازی . الانم که عاشق بوکس شده . امیدوارم نگین بتونه دوست خوبی برای دخترک باشه . امروز صبح زود باهم رفتن اردو . دخترک برخلاف من که خیلی اجتماعی ام معمولا توی جمع توو قیافه س . الان پیام داده نگین خیلی پرانرژیه داره وسط اتوبوس هلیکوپتری میزنه و بقیه رو میخندونه . خدا کنه روی دخترک تاثیرگذار باشه . خوشحالم که یه دوست پایه پیدا کردم برای مسافرتامون دخترک دیگه تنها نباشه . تک فرزندی خیلی بده . خدا خودش شاهده که من دلم چن تا بچه میخواست اما قسمتم نشد . تنهایی دخترک منو خیلی آزار میده .

بی مسولیت

پاییز پارسال خواهرزاده م سرباز شد و بعد آموزشی افتاد مرکز استان . ازونجا که خواهرکوچیکه تنها در مرکز استان زندگی میکرد رفت پیشش . صبحها که قسمت اداری بوده و عصرها میرفت باشگاه و بعدش میومده خونه . با اینکه پسره اما بسیار خوب آشپزی میکنه و در نظافت خونه هم بچه ی تمیزیه . خواهرکوچیکه زمستون با بچش مریض میشن شدید . پسرخواهرم میاد خونه میبینه اینا مریضن . چون باشگاه میره و باید خورد و خوراکش منظم و روی برنامه باشه برای خودش غذا میپزه و تنها میخوره بدون اینکه فکر کنه اینا مریضن و نهایتا همون غذا رو بیشتر درست کنم خاله و بچش بخورن .

همون شب من آش و دمنوش و ... درست کردم دادم سمند براشون برد . اما بعدها خواهرکوچیکه این جریان رو برام تعریف کرد و ته دل منم موند . یا بارها گفت که میبینه من وسیله سنگینی رو جابجا میکنم اصن بروی خودش نمیاره و فقط نگاه میکنه . از یطرف مهمون بود و گفتم چیزی نگم مبادا مادرش ناراحت شه از یطرف هم همش میگفتم عجب بچه بی مسوولیتی و خواهربزرگه در تربیت بچه ش کوتاهی کرده .

امروز صبح زود پاشدم خورشت گذاشتم و برنج هم شستم و رفتم سر کار . حدود ساعت یک اومدم خونه آب برنج گذاشتم و تا پلو رو دم کنم . دیدم همسر شدیدا مریضه برنج نیمه پخته رو ریختم توی آب کش و سریع همسر رو بردم اورژانس . حدودا یک ساعت و نیم نوارقلب و اینا طول کشید . رسیدیم خونه دیدم دخترک یکم ازون برنج رو برا خودش توی قابلمه کوچولو دم کرده و بقیش همونجوری توی آبکشه . خیلی ناراحت شدم که فقط به فکر خودش بوده . هرچند نمیدونست پدرش مریضه و ما بیمارستانیم اما اصن مهم نبود ما کجاییم . ازش توقع داشتم همه برنج رو دم میکرد تا ما برسیم خونه . ته دلم گفتم بچه های این دوره زمونه همشون بی مسولیتن و فقط به خودشون فکر میکنن . اصن نباید روشون حسابی باز کنیم . غمگینم از این موضوعی که الان دارم مینویسم . خدا هیچ کس رو به هیچ کس نیازمند نکنه 😞

کار بد

چن وقت پیش یه دوست قدیمی رو دیدم و ده دقیقه وایسادیم به درددل . وسط حرفاش از پسر بیست سالش گفت که عاشق یه زن مطلقه و بزرگترش از خودش با یه بچه شده و گیر داده میخواد باهاش ازدواج کنه منم پیشنهاد دادم بفرستش پیش مشاور .

امروز زنگ زد که برای پسرم دنبال یه دختر خوب میگردم کسی رو سراغ نداری ؟ داشتم میپرسیدم که چه شرایطی مد نظرشه که یهو از دهنم پرید که اگه با اون خانوم هنوز ارتباط داره فعلا زنش نده و صبر کن تکلیف معلوم شه . بنده خدا از حرف من حالش بد شد و سریع به یه بهانه ای قطع کرد . ازون موقع تاحالا حالم بده که چرا حرفشو پیش کشیدم و طرف رو پشیمون کردم از رازی که بهم گفته . کارم خیلی بد بود و کاش اصن به رو نمیاوردم . آدم یه وقتایی ناخواسته دل اطرافیانش رو میشکنه . از دست خودم دلگیرم ☹️

خبر خوب

مراسم خواستگاری خواهرکوچیکه با خیر و خوشی و نتیجه خوب برگزار شد .

@ سارا

دوست عزیز من مدتیه وبلاگ تون رو میخونم. گاهی تناقض هایی حس میکنم.‌ولی مثل کامنت گذاران پست قبل تون انتقاد نمیکنم. چون زندگی خودتونه و اینجا هم پیج خودتون و آرزوی همه مون هم آزادی هر کس در طرز فکر و زندگیشه.
ولی یه مورد که الان میخوام بنویسم نقد نیست فقط و فقط سواله برام اکه دوست داشتید جواب بدید.
شما که خودتون رو در یک‌کلام ولایی میدونید در تعجبم چطور دوجرخه سواری میکنید؟ اونم این قدر حرفه ای و در جاده. آخه از نظر مسئولین مورد تایید شما دوچرخه سواری برای خانم‌ها جایز نیست. (از نظر بعضی هاشون حرام و ممنوع هم هست)
البته از نظر من بسیار مورد تحسینه این کار. ولی با عقاید شما نه.

این متن کامنت ساراست که شاید سوال خیلیاست . دیدم جواب رو توی کامنت ندم و براش یه پست بذارم .

ادامه نوشته

ادامه پست قبل

رفتم تمرین با ظرف هندونه های ریز شده واسه جوجه تیغیا . اما خوردم به طوفان و ازونجا که سنگ از آسمون بیاد باید یه کاری رو تموم کنم تا انتهای هدفی که مشخص کرده بودم رفتم ولی ازونجا که یه قمقمه اب بیشتر همراهم نبود و آب کم آوردم هندونه ها رو خودم خوردم 😂😂😂

اردیبهشت زیبا

یکی از محاسن دوچرخه سواری خارج شهر دیدن طبیعت زیباست . جدیدا یه جایی میرم که جوجه تیغی داره و امروز میخام براشون هندونه ببرم . توی همون مسیر یه کوه هست که معدن سنگ بالاسته . چن روز پیش با دقت نگاه کردم دیدم اطراف کوه رو خیلی تراشیدن . یه عکس از پارسال توی گوشیم داشتم از همین کوه . گوشیمو دراوردم دیدم حسم درست بوده و توی این یه سال حجم کوه تقریبا نصف شده . از یطرف نمیتونیم ازین منابع استفاده نکنیم از طرف دیگه اکوسیستم رو بهم میزنیم . فکر به اینکه تا چند سال این کوه دیگه کلا اینجا نیس یکم حالمو گرفت .

این روزا هوا خیلی خوبه . به هر بهانه ای برید بیرون شهر . یا پارکهای داخل شهر . منتظر کسی نمونید . دنبال دلیل نگردید فقط برید . انرژیهای منفی رو بدید به طبیعت و ازشون انرژی مثبت بگیرید . معلوم نیست اردیبهشت سال دیگه رو ببینیم . این اردیبهشت رو از دست ندیم .

بیصبرانه منتظر خاطره های اردیبهشتیتون هستم . بنویسید 😍

هم باشگاهی

حدودا سه هفته پیش که باشگاه بودم و تمرینم تموم شده بود یه خانومی اومد واسه ثبت نام . برای مسوول باشگاه از خواب رفتگی دستهاش و اسپاسم ساق پاش و درد کمرش به دلیل تنگی کانال نخاع گفت . مسوول باشگاه بهش گفت نمیتونه ثبت نامش کنه چون بیماره و مسولیت داره براش . یکم چک و چونه زدن و قرار شد فقط بیاد تردمیل بره آهسته آهسته تا بتونه یکم وزنشو بیاره پایین .

دل زدم به دریا و رفتم پیش مسوول باشگاه و ازش خواستم این خانوم رو یک ماه بمن بسپره . پیشنهادمو رد کرد . همش میگفت یطوریش میشه و بعد باشگاه میره زیر سوال . خلاصه راضیش کردم و برای خانومه هم توضیح دادم که من مربی نیستم و اگه دوست داشته باشه میتونه ساعتهای تمرین من بیاد و با من ورزش کنه .

من کلید باشگاه رو دارم و این چند وقت ظهرها میرم و وقتی باشگاه باز میشه تمرینم تموم شده و این خانوم تازه میرسه . تنها کاری هم که باهاش میکنم نرمشهای ساده س . با اینکه هنوز یماه نشده امروز اعلام کرد حدودا ۲/۵ کیلو کم کرده و خواب رفتگی دستها و کمردردش کم شده . عین نیم ساعت که باهاش وقت میگذرونم دعام میکنه . امروز برام کلی سبزی فصلی پاک کرده آورده بود و امشب یه سبزی پلو با سبزی محلی درست کردم .

وقتی میتونی به اطرافیانت خیر برسونی حالت خوب میشه . توی دنیا یه خوبی میمونه یه بدی . یجور زندگی کنیم که از آدم یه خاطره خوب بمونه . حالم خیلی خوبه امشب 🌹

خواستگاری

خواستگاری از خواهرکوچیکه با یه پیچ و خمهای سختگیرانه از طرف من به نتیجه رسید و قرار شد جمعه رسما برای گرفتن اجازه و معارفه بیان .

وصلت با غریبه یه حسنهایی داره از جمله اینکه اگه به مشکلی بخوری دیگه همدیگه رو نمیبینی و توی رودربایستی قرار نمیگیری . ولی در ازدواج با فامیل باید یکم دقت بیشتری کنی تا اگه خدای ناکرده توی کار نه اومد خیلی دلگیری پیش نیاد . اقای داماد باید قبل از حضور دلیل انتخاب خواهرم رو میگفت و این فشار برای توضیح برای این بود که خودش یه مروری کنه . موضوع بعدی چند وقت برخورد قبل از خواستگاری بود که با عدم موافقت ما روبرو شد و خواسته ما این بود که اول رسما بیان و بعد بچه ها یکم با هم برخورد داشته باشن و در آخر اگه نظرشون مثبت بود بریم برای کارای بعدی که الحمدلله اینم با اصرار ما مورد توافق قرار گرفت .

و در آخر موضوع مهریه بود که نظر من به ملک بود که داماد قبول نکرد و من به ۵۵ تا سکه رضایت داشتم با این توضیح که عرف جامعه برای دختر ۱۱۰ تا سکه است و چون شرایط خواهرم متفاوته نصف اون . که اونم داماد پیشنهاد ۶۸ تا سکه رو داد و باعث خوشحالی شد که اینم توافق پیش از رسمی شدن بود و قرار شد تا اعلام مثبت خود بچه ها در موردش حرفی نزنیم .

جلسه معارفه و خواستگاری رسمی عصر جمعه ان شالله 😍.

به امید نتایج مثبت التماس دعا

پ ن : تمام این نتایج گرفته شده توسط خواهر داماد به عرض آقای داماد رسید و نتیجه به ما تلفنی گفته شد

سیبیل 🥸

توی این چند سال زندگی مشترک همسر یا کلا ریش و سیبیلش رو تیغ داده یا گاهی اوقات مث ایام محرم ریش گذاشته که هر دوش بهش میاد و خوشگلش میکنه . اما دقیقا ده روزه که ریشاشو زده و داره سیبیل میذاره . اولش فک کردم واسه مسخره بازیه اما دیدم نه تصمیمش جدیه . هر چی مادر و دختر بهش گفتیم زشت شدی گفت دوس دارم زشت شم وشما چیکار دارین ؟

پنج شنبه قراره بریم شمال و امروز با حالت تهدید آمیز گفتم اگه سیبیلاتو نزنی من باهات نمیام . رفت توی دستشویی و سیبیلاشو زد اما از عصر رفته تو قیافه که منو مجبور کردین 😂 من سیبیلامو دوست داشتم . هر چی میگم مرد بخدا خشن شده بود قیافت . تازه شکل سیبیلتم زشته و خوشگل نیس میگه چرا مجبورم کردی ؟ میخاستم خشن بنظر برسم .😂😂😂

در آخر به این ختم شد که اگه سیبیل باعث خشونته پس گربه از همه خشن تره 😂😂😂

الانم با حالت قهر رفته مغازه منم نبرده .

یه خبر خوب

چند وقت پیش نوشتم که کفش خریدم اینترنتی .زنگ زدن معذرت خواهی کردن که اشتباه شده و من یه جفت رو پس فرستادم و همون مدل رو که میخواستم برام فرستادن .

حالا جایزه اینکه بچه خوبی بودن آدرس پیجشونو به عنوان تبلیغ میذارم .

hajamooo.ir

✌️✌️✌️

خواب موندیم

دخترک هرروز صبح خودش بیدار میشه . اکثرا من بعد اون بلند میشم و صبحانه آماده میکنم . من ساعت کوک نمیکنم و همیشه از رفت و آمد ماشینا میفهمم که موقع بیدار شدنه . قبلنا که خیلی سحرخیز بودم و ساعت ۵ صبح بیدار میشدم با نیم کلاچ یه مینی بوس که کارگرا رو جابجا میکنه هرروز میفهمیدم ساعت ۵ و همیشه فکر میکردم همه دارن میرن سر کار و من جا موندم 😂

الان چند ماهیه این عادت از سرم افتاده و تقریبا تا ۶:۳۰ میخوابم . طبقه پایینیه توی حیاط یه توله سگ بسته و تا صبح سرصدا میکنه واسه همین درو پنجره های اطاق خواب رو کیپ میکنم تا صدای زیغ زیغش بیدارم نکنه . اینجوریه که این روزا گاهی خواب میمونم . امروزم متاسفانه از همین روزا بود . اتفاق بد اونجا بود که دخترک هم خواب مونده بود . سریع به مدرسه زنگ زدم و اعلام کردم ما خواب موندیم و بچه رو با تاخیر میفرستم مدرسه . فورا آژانس گرفتم و دخترک رفت . اما الان پیام داده مامان بهم گیر دادن و دفتر توبیخم کرد کاشکی نمیومدم و برام گواهی پزشک میگرفتی . خیلی ناراحت شدم . ازینکه گاهی یه رفتاری میکنیم که آدما رو مجبور به دروغ گفتن میکنیم .

من به ناظم واقعیت رو گفته بودم و انتظار داشتم لااقل توبیخش نکنن که دفعه بعد مجبور به دروغ گفتن بشه .

ازین موضوع دلخورم و تا ظهر حتما میرم مدرسه و ازشون گله میکنم که من میتونستم کلا امروز نفرستمش و براتون گواهی بیارم . حالا که راستشو گفتم چرا به دخترک بی احترامی کردید . سر صبح حالم گرفته شد . 😞

خونه ویلایی

این خونه ای که الان نشستیم سال اول مستاجرش بودیم و بعدش خریدیمش . خونه راحتیه اما اونی که میسازی یه چیز دیگست . از بعد فوت پدرجان چن تا ملک فروخته شده . هربار پولش رفته توی کاسبیمون . هر دفه به همسر میگم این یکی رو فروختین قدرالسهمتو باید یه زمین بخری که بسازیم همسر قول میده اما گرون شدن جنس همیشه ما رو با ضعیف شدن نقدینگی روبرو میکنه و باز اون پول میره برای تهیه کالا .

خونه پدربزرگ همسر رو گذاشتم برای مزایده . دوبار مزایده برگزار شد اما فروش نرفت . دیشب به همسر گیر دادم بیا خودمون با همون پایه کارشناسی اینو از بقیه بخریم و بسازیم . این خونه در منطقه میراث فرهنگیه در نتیجه هم خودمون نمیتونیم بیشتر از دو طبقه بسازیم هم خونه های اطراف آپارتمان سازی نمیشه و این حسن این زمینه . دلم یه خونه ویلایی بزرگ میخواد که آشپزخونه ش اوپن نباشه و غیر هال ، یه پذیرایی بزرگ که با در از هال جدا بشه میخواد . دقیقا نقشه خونه های قدیمیمون . از آشپزخونه اوپن متنفرم . دلم حریم زنانه خودم رو میخاد . همونجایی که بتونی درش رو ببندی و رادیو روشن کنی و گاهی همراه شستن ظرف چند قطره اشک بریزی و گاهی با گلدون کنار سینک ظرفشوییت بدون نگرانی از انگ دیوانگی صحبت کنی و گاهی نیمه شب که بیخابی میزنه به سرت بدون نگرانی از پخش شدن نور اونجا کتاب بخونی .

چقدر غریبم با زندگی جدید . اینکه بگم دلم آتیش درست کردن و آب آوردن از برکه میخواد نه اما دلم سبک و سیاق زندگی بیست سال پیش رو میخواد . به همون سادگی .

امیدوارم بزودی بتونم ایجادش کنم 😍

مادرم متولد ۲۸ بود . هفت تا بچه بدنیا آورد . سه تا پسر و چهارتا دختر . دو تا پسر اول با فاصله کمتراز یسال بدنیا اومدن . من سومی ام . چهارتای بعدی شیر به شیر و پشت هم . مادرم علاقه زیادی به بچه داشت . خواهر کوچیکه رو سال ۶۸ ینی در سن ۴۰ سالگی بدنیا آورد .مادرم زن مذهبی و متعصبی بود . برادر دومم در سال ۶۳ شهید شد و شهادتش تاثیر زیادی روی زندگی فرد فرد خانواده گذاشت . مادر در سن ۴۳ سالگی براثر سرطان فوت شد و ازونجا به بعد من شدم مادر خانواده در حالیکه فقط ۱۸ سالم بود .

برادر اولم ازدواج کرده بود و خودش بچه داشت . من موندم و چهارتا بچه کوچیک . با هم سرخک گرفتن . با هم اوریون گرفتن . با هم سرما میخوردن . بهمون خیلی سخت گذشت اما گذشت و نقش مادری من در خانواده ، چه از دید اجتماع و فامیل چه خود بچه ها اثبات شد . بچه ها کم کم بزرگ شدن یکی از خواهرها ازدواج کرد . خرید جهیزیه ، گرفتن مراسم و مسولیتهای دیگه رو به خوبی پشت سر گذاشتیم . تا اینکه پدرم هم فوت شد . برادر بزرگتر که ماهی یبار هم بهمون سر نمیزد یهو سرو کله ش پیدا شد . هرچند برای مراسم پدرم که یکی از افراد سرشناس شهرمون بود ازش کمکی نگرفتیم و در حقیقت بهش بها ندادیم اما برای جمع و جور کردن کار پدر بهش نیاز داشتیم . بعد فوت پدر وکالتی رو بهش دادیم تا رتق و فتق امور مالی رو دست بگیره . حدودا ۶ ماه گذشت که متوجه شدیم تمام املاک و اموال پدر رو بنام خودش زده . ازونجا به بعد تازه مشکلات شروع شد .

من موندم و چهارتا بچه یتیم و کلی مشکلات . شغل پدرم آزاد بود و بعد فوتش کلی کارگر از کار بیکار شدن . همه به اداره کار شکایت کردن . در اون زمان برادر کوچیکم که موقع مرگ مادر فقط ۷ سال داشت ترم یک دانشگاه بود . پیشنهاد دادم که از دانشگاه یکسال مرخصی بگیره تا بتونیم کار پدر رو احیا کنیم . پدرم یکی از افراد سرشناس این شهر بود . مردی خیر با شغلی پردرامد و اسم و رسمی نیک .

برادرکوچیکم قبول کرد و برای ادامه شغل پدر به شهرمون برگشت . اما چون سنش کم بود مشتریهای قبلی بهش اعتماد نمیکردن که بتونه از پس کار خوب بربیاد . در مدت کوتاهی معجزات زیادی اتفاق افتاد و برادرم شد جایگزین پدر . حالا دیگه اداره جات استان باهاش قرارداد بستن و زندگی ما تغییر کرد ولی در این مدت سختی زیادی کشیدیم . ما که در نازو نعمت بزرگ شده بودیم یهو برای سه چهارسال دچار مشکلات مالی شدیم . ما که همیشه کمک به حال مردم بودیم برای خرید جهیزیه خواهر دومم مجبور به گرفتن وام و کمک شدیم . اما خدا کمک کرد و برادرم شد قره العین خانواده و زندگی ما رو به وضع قبلی برگردوند . بارها رفتم که از برادر بزرگم شکایت کنم اما حیثیت پدرم و اسم خانوادگیمون نذاشت که اینکارو کنم . البته بارها با هم دادگاه رفتیم . جعل امضای چکهای پدرم و خالی کردن انبار کارخونه رو تونستم اثبات کنم اما نه پولی برگشت و نه شکایت کیفری کردم .

پدرخدا بیامرزم در زمان حیاتش به هرکدوممون یه ملک داده بود اما خونه پدری ام که خیلی ارزشمند بود رو وقتی برادرکوچیکم خیلی بچه بود به پیشنهاد من بنامش زده بود که کسی جز من و پدرم خبر نداشت و همون خونه شد سرمایه برادرم . بقیه اموال هم توسط برادر بزرگم‌ خورده شد .

مطمئنم براتون سوال پیش اومده که برادربزرگه الان در چه وضعیتیه ؟ حالا هم پدرم و هم مادرم فوت شدن و نیستن اما من با اطمینان میدونم عاق والدین شده چون واقعا ما رو توی شرایط خیلی سخت قرار داد و ما هیچ کدوم راضی نیستیم .

این روزها برادر کوچیکه شده یکی از آدمای خوش اسم و رسم در هم شهر و هم استان و زندگیش رواله الحمدلله . اما برادربزرگ که دیگه باهم رفت و آمدی هم نداریم یه آدم منفور اجتماع که حتی آبروی پدرم رو هم برد و گاهی مردم از من میپرسن آیا شما از یک پدرمادر هستین و چرا شماها با اون اینقدر فرق دارین ؟

حالا لابلای این اتفاقات که من خیلی اجمالی نوشتم مشکلات پسر زن دادن ، دخترشوهردادن ، دانشگاه و .... رو هم در نظر بگیرید .

پ ن : یه پست تکمیلی هم بعدا مبنویسم در مورد ازدواج اول خواهر کوچیکه .

پ ن ۲ : این پست برای توضیح این بود که چرا برای خواستگاری خواهرم از من اجازه گرفتن

تصمیم جدید

دوستان قدیمی که از سالیان پیش مهمون این وبلاگ بودن زندگی منو میدونن . اما شاپرک جانم امروز یه کامنت گذاشت در مورد تماس با من در مورد اجازه ازدواج خواهرم ، به ذهنم رسید زندگیمو براتون بنویسم . شاید در لابلای این نوشته ها ، تجربیاتی باشه که بدرد کسی بخوره .

موضوع دوم اینکه خواستگاری رو اول با خواهرو برادرم مطرح کردم . هردو همون دلواپسیهای منو داشتن . یعنی بازگشت خواهرکوچیکه به همون خانواده که سالها مورد آزار و اذیت هم خودش و هم ما بودن . لازمه توضیح بدم در ظاهر ما باهاشون خوبیم چون به قول قدیمیا گوشتمون زیر دندونشونه ولی ته دل یه ناراحتی به خاطر اتفاقات گذشته و حتی بعد فوت شوهرخواهرم ته دلمون مونده و واقغا دلمون نمیخواد خواهر کوچیکه دوباره داخل اون خانواده بره .

دیشب یه جلسه مشورتی گذاشتیم و قرار شد من خیلی رسمی این مساله رو با دختردایی ( خواهر خواستگار) مطرح کنم و درخواستشو رد کنم .

پ ن : خواهرکوچیکه رو در جریان گذاشتیم . خیلی تعجب کرد و شوکه شد . اما نظر خاصی نداد و به ما سپرد . البته دلیلش ازدواج بدون اجازه و بدون حضور ما با شوهرمرحومش بود که تا چند وقت باهاش قهر بودیم و اونا هم تنها گیرش آوردن و تا تونستن پدرشو دراوردن . بعد فوت شوهرش فکر میکرد ما بخاطر ناراحتی ازش حمایتش نکنیم ولی ما مردونه پشتش ایستادیم و همه جوره خودشو بچشو سروسامون دادیم . الان دیگه یاد گرفته باید زیر پرچم خانواده باشه چون مطمئنا ما خیرو صلاحشو میخوایم و براش انتخاب بد نمیکنیم و اگه این موضوع رو رد کنیم حتما جوانبشو سنجیدیم و خیرش در اینه . با اینحال جای فکر و بحث داره . هنوز نتیجه قطعی نگرفتیم

سردار عزیزم

ادامه نوشته

خواستگاری

قدیما رسم بود که اگه پسری در خانواده فوت میشد برادر با همسر اون مرحوم ازدواج میکرد تا اون زن در همون خانواده بمونه مخصوصا اگه بچه داشت . در این رسم قدیمی گاهی پسرهای کم سن مجاب به ازدواج با زن برادر بزرگتر از خودشون میشد و بنظرم این یکم ناعادلانه بوده . اما در عوض عمو برای اون بچه ها به حکم همخونی پدری میکرده و به قول معروف بچه ها زیر دست غریبه بزرگ نمیشدن .

این قانون شامل حال خواهر من نشد چون برادرشوهری نداشت و این مایه بسی خوشحالی بود چون اگه ما هم به این سنت گرفتار میشدیم مجبور به مبارزه میشدیم و باز اون اتفاقای چند سال پیش برای ازدواج خواهر کوچیکه با شدت بیشتری تکرار میشد . این چند سال خواهر کوچیکه بنا به معرفتش در اون خانواده رفت و آمد میکرد و بهشون محبت میکرد . حتی در این یکسالی که از این شهر کوچ کرده باز آخرهفته ها رو میومد تا اونا احساس ناامنی نکنن .

حالا پسردایی همسرمرحومش که حدودا 40 ساله س و هنوز ازدواج نکرده تصمیم به ازدواج با خواهرم گرفته و دیروز زنگ زدن و از من اجازه خواستن که برای صحبت بیان . نمیدونم خوشحال باشم یا ناراحت . تنفر از خانواده ی شوهر خواهرم از یطرف و شرایط مناسب پسردایی از طرف دیگه منو توی یه دوراهی قرار داده . جریان این خواستگاری رو جز به همسر هنوز به هیشکی حتی خواهرم نگفتم . احتیاج به فکر داره . مث همیشه از خدا میخام کمک کنه تصمیم عاقلانه ای بگیرم .

شمام برامون دعا کنید

نقل قول

سه پدیده همزمان جامعه ما رو تهدید میکنه:

تظاهر به باسوادی
افتخار به بی شعوری
روشنفکری پوشالی


🗣 برگرفته از ایتا

مادرشهید

داشتم توی سابقه گوگل گوشیم دنبال یه چیزی میگشتم دیدم دیشب کلی پیج باز کردم در مورد مادر کیان پیرفلک . زن دروغگو و کلاشی که داره خون بچشو میفروشه .

از خودم بدم اومد که چرا من اخبار این زن رو دنبال کردم . برای اینکه حس بدم از بین بره کل هیستوری گوگلم رو پاک کردم . بعدشم سرچ کردم مادر شهید و کلی عکس از مادران بزرگوار شهدا رو نگاه کردم و اشک ریختم و اشک ریختم .

وسط این عکسا یه عکس نوشته اومد با این مضمون : مادران شهدایی که علی اکبر تحویل دادن و علی اصغر تحویل گرفتن .

دیگه اشک جوابگو نبود . دلم پاره شد

این پست رو تقدیم میکنم به مادران شهدا که دلاور تربیت کردن و تقدیم امام حسین کردن . روح پسران این شیرزنان شاد .

خرید احمقانه

یکی از کارایی که ریسک بالایی داره خرید اینترنتیه . من بیشتر مکملها و بعضی داروهای خاص مث قطره های گیاهی و ... رو همیشه اینترنتی میخرم . اما لباس و کفش رو اصن جرات نمیکردم . تا اینکه از قبل عید از یه سایت کفش شروع کرد برام تبلیغات اومدن . اوایل ردش میکردم چون کفش اونم کتونی برای من جزو خریدهای مهمه که حتما باید برند باشه و از جای معتبر بعد پوشیدن خریده بشه و یکی از گرونترین خریدهام همین کتونیه هرچند که شاید گرون و مارک میخرم اما دیر به دیر خرید میکنم .

خلاصه اون سایت خیلی کفشهای خوشگل با قیمت پایین داشت و در توضیح سایت نوشته شده بود که تولید کننده ست .

بالاخره وسوسه شدم و برای تولد شوهرخواهرم یه جفت کتونی قرمز آبی خیلی خوشگل انتخاب کردم و چون قیمتش هم پایین بود دو جفت خریدم چون مطمئن بودم واسه جلو پا و دم دستی کفش خوبی بود و همسر حتما گیر میداد که چرا برا من نخریدی . دیروز که کفشها رسید اصلا اون کفشی که انتخاب کرده بودم نبود . نه شکلش حتی رنگش . خیلی ناراحت شدم . همون موقع یکیشو به کارگرم دادم که اتفاقا خیلی خوشش اومد و کلی تشکر کرد ولی جفت اصلی رو با همون جعبه زشت به خونه خواهرم بردم . وارد خونه خواهرم که شدیم بچه ها دویدن که ببینن توی جعبه چیه ؟ الکی گفتم توش جوجه تیغیه و بدین ترتیب کسی جرات نکرد بهش نزدیک شه . 😂

آخر شب اول عکس کفش رو نشون دادم و بعدش خود کفشو . همه جیغ زدن که واااای نههههه .

راستش هنوز نگفتم که دو جفت خریدم چون مطمئنا مضحکه همه میشدم .

اما مجبور شدم یه ساک ورزشی و یه حوله استخری بخرم و هدیه بدم . ولی پولم هدر رفت که هیچ اعتمادم سلب شد و بعدش هم خودمو سرزنش کردم که تا حالا ازین کارا نکرده بودم و چرا این دفه گول خوردم ؟ 😩

از دیروز توی قسمت نظرات سایتش چن تا پیغام گذاشتم اما هیچ کدومو تایید نکرده . حالا فردا میخام زنگ بزنم و بهشون بگم جریانو . اگه پذیرفتن که هیچ اگه نپذیرن آدرسشونو اینجا میذارم تا آبروشونو ببرم و دلم خونک شه . 🙃

خدا

خدا آدما رو با نقطه ضعفاشون امتحان میکنه . به هر چی علاقه زیاد داری ازت میگیره . به هر چی حساسی ، گرفتارت میکنه .

حکمتش رو شکر

شهید

تنها چیزی که این روزا اشکمو در میاره دیدن فیلمهای واقعی از دوران جنگ تحمیلیه . این اشک دو وجهیه . از یه طرف اشک تحسین دلاورمردایی که مردونه پای کشور وایسادن از طرف دیگه غصه از دست دادن این نخبه های غیرتمند و با ایمان و سرسخت .

بحث داغ این شبا هم زندگینامه جاویدالاثر حاج احمد متوسلیان غم عجیبی به ارمغان آورده . روح همشون شاد . از ما راضی باشن ان شالله .

رو به جلو

اولین روز باشگاهمو در سال جدید استارت کردم . ساعت ۳ عصر یه قهوه خوردم و‌ ساک رو به دوشم انداختم رفتم بالا اما دیدم تعطیله . حالم بد گرفته شد . زنگ زدم مسوول باشگاه گفت کلید فلان‌ جاست بردار برو توو . باشگاه تمیز خونک خالی با موزیک دلخواه خودم تا ۵ خودمو خفه کردم .

کاش میشد یه همچین باشگاهی خصوصی در اختیار آدم بود که هر موقع حالت خوش نبود بری اونجا و تا خوب نشدی نیای بیرون .

امیدوارم امسال بتونم به آرزوم برسم و توی مسابقات دوچرخه سواری شرکت کنم . هر چند که دیگه باید با پیشکسوتان رقابت کنم و این حالمو بد میکنه . اصن دلم نمیخاد باور کنم که دارم پیر میشم .

امسال تصمیم گرفتم موهامو هم بلند کنم و هم رنگ مشکی نذارم تا سفیدی کامل موهام معلوم شه . آدما هنوز از من انتظار زیادی دارن در صورتیکه توانم‌ بطور کلی داره رو به افول میره .

خدارو بخاطر همه چیز شکر میکنم و ازش سپاسگزارم . شادیها که خوب بود و سختیهایی که کشیدم هم باعث ارتقا روح و حتی جسمم شد . فقط ازش میخوام آخرش خوب تموم شه . همین