دوستان قدیمی که از سالیان پیش مهمون این وبلاگ بودن زندگی منو میدونن . اما شاپرک جانم امروز یه کامنت گذاشت در مورد تماس با من در مورد اجازه ازدواج خواهرم ، به ذهنم رسید زندگیمو براتون بنویسم . شاید در لابلای این نوشته ها ، تجربیاتی باشه که بدرد کسی بخوره .

موضوع دوم اینکه خواستگاری رو اول با خواهرو برادرم مطرح کردم . هردو همون دلواپسیهای منو داشتن . یعنی بازگشت خواهرکوچیکه به همون خانواده که سالها مورد آزار و اذیت هم خودش و هم ما بودن . لازمه توضیح بدم در ظاهر ما باهاشون خوبیم چون به قول قدیمیا گوشتمون زیر دندونشونه ولی ته دل یه ناراحتی به خاطر اتفاقات گذشته و حتی بعد فوت شوهرخواهرم ته دلمون مونده و واقغا دلمون نمیخواد خواهر کوچیکه دوباره داخل اون خانواده بره .

دیشب یه جلسه مشورتی گذاشتیم و قرار شد من خیلی رسمی این مساله رو با دختردایی ( خواهر خواستگار) مطرح کنم و درخواستشو رد کنم .

پ ن : خواهرکوچیکه رو در جریان گذاشتیم . خیلی تعجب کرد و شوکه شد . اما نظر خاصی نداد و به ما سپرد . البته دلیلش ازدواج بدون اجازه و بدون حضور ما با شوهرمرحومش بود که تا چند وقت باهاش قهر بودیم و اونا هم تنها گیرش آوردن و تا تونستن پدرشو دراوردن . بعد فوت شوهرش فکر میکرد ما بخاطر ناراحتی ازش حمایتش نکنیم ولی ما مردونه پشتش ایستادیم و همه جوره خودشو بچشو سروسامون دادیم . الان دیگه یاد گرفته باید زیر پرچم خانواده باشه چون مطمئنا ما خیرو صلاحشو میخوایم و براش انتخاب بد نمیکنیم و اگه این موضوع رو رد کنیم حتما جوانبشو سنجیدیم و خیرش در اینه . با اینحال جای فکر و بحث داره . هنوز نتیجه قطعی نگرفتیم