بی مسولیت
پاییز پارسال خواهرزاده م سرباز شد و بعد آموزشی افتاد مرکز استان . ازونجا که خواهرکوچیکه تنها در مرکز استان زندگی میکرد رفت پیشش . صبحها که قسمت اداری بوده و عصرها میرفت باشگاه و بعدش میومده خونه . با اینکه پسره اما بسیار خوب آشپزی میکنه و در نظافت خونه هم بچه ی تمیزیه . خواهرکوچیکه زمستون با بچش مریض میشن شدید . پسرخواهرم میاد خونه میبینه اینا مریضن . چون باشگاه میره و باید خورد و خوراکش منظم و روی برنامه باشه برای خودش غذا میپزه و تنها میخوره بدون اینکه فکر کنه اینا مریضن و نهایتا همون غذا رو بیشتر درست کنم خاله و بچش بخورن .
همون شب من آش و دمنوش و ... درست کردم دادم سمند براشون برد . اما بعدها خواهرکوچیکه این جریان رو برام تعریف کرد و ته دل منم موند . یا بارها گفت که میبینه من وسیله سنگینی رو جابجا میکنم اصن بروی خودش نمیاره و فقط نگاه میکنه . از یطرف مهمون بود و گفتم چیزی نگم مبادا مادرش ناراحت شه از یطرف هم همش میگفتم عجب بچه بی مسوولیتی و خواهربزرگه در تربیت بچه ش کوتاهی کرده .
امروز صبح زود پاشدم خورشت گذاشتم و برنج هم شستم و رفتم سر کار . حدود ساعت یک اومدم خونه آب برنج گذاشتم و تا پلو رو دم کنم . دیدم همسر شدیدا مریضه برنج نیمه پخته رو ریختم توی آب کش و سریع همسر رو بردم اورژانس . حدودا یک ساعت و نیم نوارقلب و اینا طول کشید . رسیدیم خونه دیدم دخترک یکم ازون برنج رو برا خودش توی قابلمه کوچولو دم کرده و بقیش همونجوری توی آبکشه . خیلی ناراحت شدم که فقط به فکر خودش بوده . هرچند نمیدونست پدرش مریضه و ما بیمارستانیم اما اصن مهم نبود ما کجاییم . ازش توقع داشتم همه برنج رو دم میکرد تا ما برسیم خونه . ته دلم گفتم بچه های این دوره زمونه همشون بی مسولیتن و فقط به خودشون فکر میکنن . اصن نباید روشون حسابی باز کنیم . غمگینم از این موضوعی که الان دارم مینویسم . خدا هیچ کس رو به هیچ کس نیازمند نکنه 😞